ادامخ
موئیچیرو با مهربانی به چشمهای یوکی نگاه کرد. فاصلهی بین آنها کم و کمتر شد. یوکی آرام چشمانش را بست و در حالی که نسیم خنکی موهایشان را تکان میداد، موئیچیرو لبهایش را روی لبهای یوکی گذاشت.
یک بوسهی نرم، گرم و عمیق که انگار تمام سرمای گذشتهی یوکی را در یک لحظه ذوب کرد.
وقتی از هم جدا شدند، یوکی با لپهای گلانداخته و سرخشده خندید و سرش را توی سینهی موئیچیرو قایم کرد. موئیچیرو هم لبخندِ محوی زد و او را محکمتر در آغوش کشید. فصل: تغییرِ نیمهشب!
شب از راه رسید و عمارت در سکوتی آرام فرو رفت. یوکی و موئیچیرو، خسته از شیطنتهای روزانه و مهمانی پرماجرا، در اتاق کنار هم به خواب رفتند.
اما نیمههای شب، یک اتفاق جادویی افتاد! قدرتهای درونی یوکی که حالا با احساساتش کاملاً هماهنگ شده بودن، واکنشی عجیب به آرامشِ او نشان دادند. یوکی در خواب ناگهان تغییر شکل داد! قدش کمی کوتاهتر شد، چشمهایش درشتتر و براقتر شدند و حالتی شبیه به یک عروسکِ زنده و بامزه پیدا کرد (دقیقاً مثل عکسی که فرستادی!).
صبح که شد، موئیچیرو زودتر از خواب بیدار شد. وقتی سرش را چرخاند تا یوکی را ببیند، خشکش زد!
یوکی با همان چشمهای گرد و متعجب زل زده بود به سقف.
موئیچیرو با تعجب پلک زد و گفت: «یوکی؟… چرا این شکلی شدی؟ چقدر… کوچولو و بانمک شدی!»
یوکی که خودش هم هنوز متوجه نشده بود چه اتفاقی افتاده، با همان قیافهی جدید و بامزهاش پرسید: «مگه چه شکلی شدم؟»
موئیچیرو آینهی کوچکی را جلوی او گرفت. یوکی با دیدن خودش توی آینه، جیغ کوتاهی از سر ذوق زد: «واااای! چقدر چشمام بزرگ شده! موئیچیرو، الان شبیه تو شدم یا شبیه یه گربهی برفی؟»
موئیچیرو نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. او را بغل کرد و گفت: «هر چی که هستی، خیلی دوستداشتنیتر شدی. بیا بریم بقیه هاشیراها رو با این قیافهی جدیدت سکته بدیم!»فصل: صبحِ غافلگیرکننده
شب با تمام آرامشش گذشت. یوکی و موئیچیرو بعد از اون لحظهی رمانتیک روی سقف، به اتاقهای خودشون رفتن تا استراحت کنن. اما قدرتهای یوکی انگار توی خواب هم دست از سرش برنمیدارن و با احساساتش تغییر میکنن!
صبح زود، موئیچیرو طبق عادت همیشگیاش رفت تا به یوکی سر بزنه. درِ اتاق رو آروم باز کرد و با صحنهی عجیبی روبرو شد. یوکی بیدار شده بود و روی تخت نشسته بود، اما ظاهرش کاملاً فرق کرده بود!
موهای بلند و لختش حالا به شکل دو تا دستهی پفی و کیوت درآمده بود و چشمهای سبزِ درخشانش با تعجب به موئیچیرو زل زده بود!).
موئیچیرو چند لحظه با تعجب نگاهش کرد و بعد با همون لحن خون
یک بوسهی نرم، گرم و عمیق که انگار تمام سرمای گذشتهی یوکی را در یک لحظه ذوب کرد.
وقتی از هم جدا شدند، یوکی با لپهای گلانداخته و سرخشده خندید و سرش را توی سینهی موئیچیرو قایم کرد. موئیچیرو هم لبخندِ محوی زد و او را محکمتر در آغوش کشید. فصل: تغییرِ نیمهشب!
شب از راه رسید و عمارت در سکوتی آرام فرو رفت. یوکی و موئیچیرو، خسته از شیطنتهای روزانه و مهمانی پرماجرا، در اتاق کنار هم به خواب رفتند.
اما نیمههای شب، یک اتفاق جادویی افتاد! قدرتهای درونی یوکی که حالا با احساساتش کاملاً هماهنگ شده بودن، واکنشی عجیب به آرامشِ او نشان دادند. یوکی در خواب ناگهان تغییر شکل داد! قدش کمی کوتاهتر شد، چشمهایش درشتتر و براقتر شدند و حالتی شبیه به یک عروسکِ زنده و بامزه پیدا کرد (دقیقاً مثل عکسی که فرستادی!).
صبح که شد، موئیچیرو زودتر از خواب بیدار شد. وقتی سرش را چرخاند تا یوکی را ببیند، خشکش زد!
یوکی با همان چشمهای گرد و متعجب زل زده بود به سقف.
موئیچیرو با تعجب پلک زد و گفت: «یوکی؟… چرا این شکلی شدی؟ چقدر… کوچولو و بانمک شدی!»
یوکی که خودش هم هنوز متوجه نشده بود چه اتفاقی افتاده، با همان قیافهی جدید و بامزهاش پرسید: «مگه چه شکلی شدم؟»
موئیچیرو آینهی کوچکی را جلوی او گرفت. یوکی با دیدن خودش توی آینه، جیغ کوتاهی از سر ذوق زد: «واااای! چقدر چشمام بزرگ شده! موئیچیرو، الان شبیه تو شدم یا شبیه یه گربهی برفی؟»
موئیچیرو نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. او را بغل کرد و گفت: «هر چی که هستی، خیلی دوستداشتنیتر شدی. بیا بریم بقیه هاشیراها رو با این قیافهی جدیدت سکته بدیم!»فصل: صبحِ غافلگیرکننده
شب با تمام آرامشش گذشت. یوکی و موئیچیرو بعد از اون لحظهی رمانتیک روی سقف، به اتاقهای خودشون رفتن تا استراحت کنن. اما قدرتهای یوکی انگار توی خواب هم دست از سرش برنمیدارن و با احساساتش تغییر میکنن!
صبح زود، موئیچیرو طبق عادت همیشگیاش رفت تا به یوکی سر بزنه. درِ اتاق رو آروم باز کرد و با صحنهی عجیبی روبرو شد. یوکی بیدار شده بود و روی تخت نشسته بود، اما ظاهرش کاملاً فرق کرده بود!
موهای بلند و لختش حالا به شکل دو تا دستهی پفی و کیوت درآمده بود و چشمهای سبزِ درخشانش با تعجب به موئیچیرو زل زده بود!).
موئیچیرو چند لحظه با تعجب نگاهش کرد و بعد با همون لحن خون
- ۳۱۶
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط